شعر دلتنگی

دل تو اولین روز بهار دل من آخرین جمعه ی سال وچه دورندو چه نزدیک به هم
باسلام به دوستان عزیزم خواهروبرادرهای گل واقعا معذرت میخوام که نتونستم این مدت آپ کنم
+نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت12:35توسط sadaf |
به موقع بگو دوستت دارم
وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي...

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 20 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم

سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين كه منو از دست بدي وحشت داشتي
---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 25 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده كردي وبرام آوردي ..پيشونيم رو بوسيدي و

گفتي بهتره عجله كني ..داره ديرت مي شه

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري

.بعد از كارت زود بيا خونه

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي 40 ساله شدي و من بهت گفتم كه دوستت دارم

تو داشتي ميز شام رو تميز مي كردي و گفتي .باشه عزيزم ولي الان وقت اينه كه بري

تو درسها به بچه مون كمك كني

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 50 سالت شد و من بهت گفتم كه دوستت دارم تو همونجور كه بافتني مي بافتي

بهم نكاه كردي و خنديدي

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي 60 سالت شد بهت گفتم كه چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدي...

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 70 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم در حالي كه روي صندلي راحتيمون نشسته بوديم من نامه هاي عاشقانه ات رو كه 50 سال پيش براي من نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 80 سالت شد ..اين تو بودي كه گفتي كه من رو دوست داري..

نتونستم چيزي بگم ..فقط اشك در چشمام جمع شد

---------------------lllllllllllll---------------------

اون روز بهترين روز زندگي من بود ..چون تو هم گفتي كه منو دوست داري

---------------------lllllllllllll---------------------

به كسي كه دوستش داري بگو كه چقدر بهش علاقه داري

و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي

چون زماني كه از دستش بدي،

مهم نيست كه چقدر بلند فرياد بزني

اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت17:47توسط sadaf |
حقایقی تلخ درباره ی مردان


1- مردان خوب، زشت هستند.

2- مردان خوش قیافه، خوب نیستند.

3- مردان خوب و خوش قیافه به جنس موافق تمایل دارند.

4- مردان خوب، خوش قیافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.

5- مردانی كه آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی خوبند، پولدار نیستند.

6- مـردانی كه آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی پولدار و خوبند،تصور

می كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستیم.

7- مردان خوش قیافه و بی پول، بدنبال پول ما هستند.

8- مردان خـوش قـیافه،كه آنچنان خوب نیستند و تا حدی به جنس مخالف علاقمندند،تصور نمیكنند كه ما به اندازه كافی زیبا هستیم.

9- مردانی كه تصور می كـنـنـد مـا زیـبـا هستـیم، به جنس مخالف علاقمندند،تا حدی خوش قیافه و پولدار هستند، آدمهایی
ترسو و بزدل میباشند.

10- مردانی كه تا حدی خوش قیافه هستند، تاحـدی خـوب هستند، مقداری پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس
مخالف علاقمندند، خجالتی هسـتند، و هرگز اولین قدم را برنمی دارند ( برای آشنایی پیش قدم
نمی شوند).

11- مردانی كه هرگز قدم اول را برنمیرارند، زمانی كه ما پیشقدم می شـویم،

اتوماتیك وار علاقه را در ما از بین میبرند.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت17:34توسط sadaf |
وقتی یک مرد شمارا بخواهد
                                 قابل تو جه خانم ها


1 وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.

2 اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.

 3دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.

4 هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.

5 رفتار آرامتر همیشه بهتر است.

6 قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.

7 اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.

8 یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.

9 پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.

10 هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.

11 تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.

12 از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.

13 برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.

14 اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.

15 هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

16 شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.

17 هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.

18 او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.

# اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.

19 هیچوقت مردِ کس دیگری را هم قرض نگیرید.

20 اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.

21 مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.

22 همه مردها بد نیستند.

23 نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.

24 بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.

26 هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.

27 شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.

28 کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.

29 هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.

 




این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید .برای دوستانتان این مطلب به دوستانتان اینجا را کلیک کنید ارسال به دوست

بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.

 

 

منبع: وبلاگ سکوت

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت22:15توسط sadaf |
سنجش عشق ودوستی
در این مطلب یک تست جالب روانشناسی مطرح می شود که ارتباط شما را با دوست داشتن تا حدی مشخص می کند. پاسخ دادن و مشاهده نتیجهء این تست خالی از لطف نیست.

 

 

سوال اول:

شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:

ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.

حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟



سوال دوم:

در راه دو بوته گل رز مي بينيد. يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد. شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد. چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)



سوال سوم:

با لاخره شما به خانه دوست یا معشوقتان مي رسيد و يكي از افراد خانوادهء او در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از او بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند یا اینکه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟



سوال چهارم:

شما وارد منزل شده به اتاق دوستتان مي رويد ولي كسي آنجا نيست. پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد آنها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟



سوال پنجم:

شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد. صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد: دوست دارید شما وقتي كه آنجا مي رويد او خواب باشد يا بيدار؟

 

سوال آخر:

وقت برگشتن به خانه است آيا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟ يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر بويد؟

 

.

.

.

جواب ها

جواب سوال اول:

جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد. زود و آسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كرده ايد به آساني عاشق نمي شويد.



جواب سوال دوم:

تعداد رز هاي قرمز نشان دهنده آن است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريد و تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.
به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90% محبت مي كنيد و 10% انتظار محبت از طرف مقابل داريد.


جواب سوال سوم:

سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما با مشكلات در يك رابطه است. اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند. ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حظور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد آنها را هر چه زودتر حل كنيد.


جواب سوال چهارم:

محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر آنها را بر روي تخت بگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.


جواب سوال پنجم:

سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در بارهء شخصيت فرد محبوبتان است. اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد. اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.


جواب سوال آخر:

راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست. اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود.

 

منبع: شوریده

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت21:49توسط sadaf |
داستان کوتاه وجالب

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی

انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.

قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد

که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.

موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،

ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا!
گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن» فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
نتیجه اخلاقی :
دخترها از گوش خر می شوند و پسر ها از چشم!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت21:37توسط sadaf |
شعری از رابیندارنات تاگور
اگر گریه کنی

که آفتاب را از دست داده ای
ستارگان را نیز
از دست بخواهی داد!

از شعله
به سپاس روشنایی اش
سپاس گذاری کن،
اما چراغ دان را نیز
که همیشه صبورانه در سایه می ایستد
از یاد مبر!

ای سبزه کوچک
گام های تو کوتاه است
اما زمین زیر پای توست

” آب هایم را همه
سر خوش و شاد
می بخشم
اگر چه اندکی از آن
تشنگان را سیراب می کند.”
آبشار چنین می خواند.

هر کودکی
با این پیام
به جهان می آید
که خدا
هنوز
از انسان نومید نیست.

” تو قطره بزرگ شبنمی
زیر برگ نیلوفر
و من قطره ای خرد
روی آن.”
این را شبنم به دریاچه گفت.

شامگاه
به خورشید گفت:
” تو نامه عاشقانه ات را
برایم به ماه بفرست،
و من پاسخ هایم را با اشک
بر علف ها خواهم گذاشت.”

ممکن
از نا ممکن می پرسد:
” خانه ات کجاست؟”
پاسخ می دهد:
” در رویاهای یک ناتوان.”

ارسال شده توسط مهدی حافظی

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت19:16توسط sadaf |
شعر زیبا از سعدی شیرازی فرمانروای ملک سخن
 

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم  

                                زمن بریدی وبا هیچکس نپیوستم

کجا روم که بمیرم بر آستان امید ؟             

                             اگر به دامن وصلت نمی رسد دستم

شگفت مانده ام از بامداد روز وداع       

                           که بر نخاست قیامت چو بی تو نشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا درپارس          

                                یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم واز بی خودی ندانستم             

                             که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی دارد          

                        نماز من که پذیرد که شب وروز مستم ؟

چنین که دست خیالت گرفت دامن من        

                           چه بودی ار برسید ی به دامنت دستم

من از کجاوتمنای وصل تو زکجا          

                           اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت12:31توسط sadaf |
عکس های عاشقانه
 

 

Click to view full size image

جمع اوری شده از گالری عکس پیچک

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت16:33توسط sadaf |
تلفن یک کودک به خدا

               داستان کوتاه از عشق کودک به خدا

الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

 بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛عکس های کودکان |www.shirazpic.com

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟

پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

منبع سایت سحر خیز عاشق

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت0:55توسط sadaf |
اگر فراموشم کنی
         می خواهم بدانی

این را که

اگر از پنجره

به ماه بلورین شاخه سرخ                                  

پاییز کند گذر

               بنگرم    

                                                                                                                                                                                        

اگر در کنار آتش     

دست بر خاکستر نرم                                                   

برتن پر چروک هیزم سوخته زنم                                  

همه چیز مرا به سوی تو می آورد

گویی هر آنچه هست

رایحه روشنی ورنگ

قایق های خردی اند

راهی جزیره های تو که چشم براه منند

اینک

اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی

من نیز تورا از دل می برم

                           اندک اندک

اگر یکباره فراموشم کنی

در پی من نگرد

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام

اگر توفان بیرق هایی را

که از میان زندگیم می گذرند

بیهوده ودیوانه بخوانی

وسر آن داشته باشی

که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی

به یاد داشته باش

یک روز

در لحظه یی

دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی دیگر.

 

اما اگر روزی

ساعتی

احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند

اگر روزی گلی

بر لبانت بروید در جستجوی من

آه عشق من زیبای خود من

در من تمام شعله ها زبانه خواهد کشید

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است ونه چیزی خاموش شده

عشق من حیات از عشق تو می گیرد محبوبم

وتا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود             

بی اینکه از عشق تو جدا شود.

برگرفته از اشعار عاشقانه پابلو نرودا

                            

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت12:55توسط sadaf |
شعری از فروغ فرخ زاد
                                                از دوست داشتن

امشب از آسمان ديده تو 
روي شعرم ستاره ميبارد                                               

در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد  
شعر ديوانه تب آلودم                                          

شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها                                 
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت16:51توسط sadaf |
یک داستان جالب وکوتاه
                     

                     

                                                            

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت16:10توسط sadaf |
بیو گرافی وزندگینامه مولانا جلال الدین محمدبلخی مولانا

جلال الدين محمد بلخي ؛ رومي؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ در شهر بلخ متولد شد.هنوز بحد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود راترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود. در نيشابور به زيارت » عطار « عارف مشهور قرن هفتم شتافت . » جلال الدين « را ستايش كرد . وكتاب اسرار نامه ئ خود را به او هديه داد.
پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز آنجا پس از سه روز اقامت در مدرسه مستنصريه عازم مكه شد. وپس از بر آوردن مناسك حج قصد شام كرد و مدتها در آن شهر ماند و در پايان عمر به شهر قونيه رفت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به ارشاد خلق ميپرداخت.

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت22:29توسط sadaf |
باز آمدم چون عید نو

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار راچنگال ودندان بشکنم

هفت اختربی آب راکاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه اوتاساق شیطان بشکنم

گرپاسبان گوید که هی بروی بریزم جام می

دربا ن اگر دستم کشدمن دست دربان بشکنم

چرخ ارنگردد گرد دل از بیخ واصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای

گوشم چرا مالی اگرمن گوشه ی نان بشکنم؟

ای که میان جان من تلقین شعرم میکنی

گرتن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

 مولانا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت21:29توسط sadaf |
عشق فراموش نشود

                                                      

                      پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد.درراه بایک  ماشین تصادف کرد

                      وآسیب دید .عابرانی که رد می شدن به سرعت اورا به اولین درمانگاه

                      رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیر مردراپانسمان کردند.سپس به اوگفتند :

                     باید از شماعکسبرداری شودتا جایی از بدنت آسیب وشکستگی ندیده باشد

                    پیر مرد غمگین شدگفت عجله داردونیازی به عکسبرداری نیست پرستاران

                     ازاو دلیل عجله اش راپرسیدنداو گفت:همسرم در خانه سالمندان است .

                   هرصبح به آنجا می روم وصبحانه را با او می خورم .ونمی خواهم دیر شود.

                    اما من که می دانم او چه کس پرستارگفت خودمان به او خبر می دهیم.

                  پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم

                  او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد حتی مرا هم نمی شناسدپرستار با

                 حیرت گفت :وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید چرا هرروز برای صرف

                  صبحانه پیش او می روید ؟پیر مرد با صدایی گرفته وبه آرامی گفت:

                 اما من که می دانم او چه کسی است.         

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت10:8توسط sadaf |
به آرامی آغاز به مردن می کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،دوری کنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏اتoe28mgi8ijsfhcx0v8lp.jpg
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز کن!                     
امروز مخاطره کن!           
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

پابلو نرودا
+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت21:22توسط sadaf |
مرا ببوس برای آخرین بار

مراببوس                                          

                    مراببوس
                        
                              برای آخرین بار تو را خدا نگهدار 

                                                    
                                                         که می روم به سوی سرنوشت

 
                                 بهار من گذشته گذشته ها گذشته

 
                                                        من ام به جستجوی سرنوشت


                                                   در میان طوفان هم پیمان با قایق ران ها

 
                                گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها


                                                   به نیمهء شبها دارم بایارم پیمانها


                                که برفروزم آتشها در کوهستانها
               آه آه


                                               شب سیه سفر کنم ز تیره ابر گذر کنم


                         نگه کن ای گل من سرشته غم به دامن برای من میفکن


                                             دختر زیبا امشب بر تو مهمانم در پیش تو میمانم

                      تا لب بگذاری بر لب من

                                      دختر آن برق نگاه تو اشک بی گناه تو


                     روشن سازد یک امشب من
مراببوس

        
                            مراببوس


                                       برای آخرین بار تو را خدا نگهدار


                                                            که می روم به سوی سرنوشت


                                       بهار من گذشته گذشته ها گذشته

 
                                                                من ام به جستجوی سرنوشت

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت19:20توسط sadaf |
زبان بدن راه تسلط بر دیگران یا راه شناخت مردم

در این پست شما را با راه هایی آشنا می کنیم که از طریق آن زبان بدن خودرا ارتقا دهیدارتقائ زبان بدن تغییر چشمگیری در مهارت اجتماعی جذابیت وحال وهوای کلی شما ایجادخواهد کرد.احتمالا شما در برخورد با افراد مختلف ودر موقعیت های مختلف از زبان بدن خود به طور متفاوتی استفاده می کنید .اول اینکه برای تغییر زبان باید از زبان بدن خود آگاه باشید از نحوه نشستن ایستادن استفاده از دست وپاهاوطرز صحبت با دیگران آگاه باشید.می توانید در جلو آینه تمرین کنید ممکن است اینکار به نظرتان مسخره واحمقانه بیاید اما مطمئن باشید کسی نگاهتان نمی کند .در عوض باعث می شود قبل از رفتن در جلسات و مجامع عمومی وبرخورد با افراد کمی پیش خودتان تمرین کرده وآماده شویدنکته دیگر این است که چشمتان را ببندید وطریقه نشستن وایستادن تان را در ذهنتان مجسم کنید تا اطمینان وآرامش بیشتری بدست آورید انطور که دوست دارید خودتان را در ذهنتان مجسم کنید وبعد سعی کنید ان را به مرحله عمل در آورید .می توانید زبان بدن دوستان مانکن ها وسایر افرادی را که فکر می کنید خوب هستند را نگاه کنید .ببینید آنها چه می کنند که شما نمی کنید.تکه های رفتاری مختلف را که دوست دارید برداریدودر برخورد با دیگران امتحان کنید ممکن است بعضی ازاین نکات مصنوعی به نظر برسد اما ایرادی ندارد فقط تازمانیکه این حرکات ومنش ها جزئ وجود شما نشده باشند ممکن است مصنوعی به نظ برسند وبا تمرین بیشتر می توانید این رفتارهای جدید را یاد بگیرید .ویادتان باشد رفتار شما مستقیما براحساس شما تاثیر می گذارد.اگر کمی بیشتر لبخند بزنید احساس شادمانی بیشتری خواهید داشت اگر صاف وصوفتر بنشینید احساس انرزی واعتماد بیشتری خواهید کرد اگر حرکاتتان را کند تر کنید آرامش بیشتری می کنید ممکن است در ابتدای کار حرکات ورفتار های جدیدتان کمی اغراق آمیز باشد اما ایرادی ندارد مطمئن باشید مردم آنقدر ها هم که شما فکر می کنید به حرکات ورفتارهای شما توجه ندارندانها درگیر مشکلات خودشان هستند.برای رسیدن به تعادل بیشتر کمی بیشتر تمرین کنید ورفتار وحرکات خودتان را کنترل کرده وزیر نظر داشته باشید....

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت16:18توسط sadaf |
بانو

                                  تورا بانو نامیده ام                                

بسیارند ازتو بلندتربلندتر                 

بسیارندازتو زلال تر زلال تر

بسیارند ازتو زیباترزیباتر

 

امابانو تویی.

ازخیابان که میگذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.

کسی تاج بلورینت را نمی بیند  

     qkuh6kgu1z6hreuhp4.jpg

کسی برفرش زرین زیر پایت

نگاهی نمی افکند.

وزمانی که پدیدار می شوی

تمامی رودخانه ها به نغمه درمی آیند

درتن من

زنگها آسمان را می لرزانند

وسرودی جهان را پر می کند.

 

تنها توومن

تنهاتوومن عشق من

به آن گوش می سپریم

برگرفته از کتاب هواراازمن بگیر خنده ات رانه   

                         

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت17:13توسط sadaf |
بیو گرافی پابلو نرودا شاعر شیلی

                                          

                              

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت13:22توسط sadaf |
خنده ی تو

نان را از من بگیر اگر می خواهی                                  

هوارا از من بگیر اما

خنده ات را نه.

 

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سریز می کند

موجی ناگهانی از نقره را که در تو می زاید

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

اما خنده ات که رها می شود

وپرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمام دردهای زندگی را به رویم می گشاید.

عشق من خنده ی تو

در تاریکترین لحظه ها می شکفد

واگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاریست

بخند زیرا خنده ی تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

خنده ی تو در پاییز                                                  

                                                                                      

در کناره ی دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد

ودر بهاران عشق من

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم

 

بخند بر شب

برروز برماه

بخند برپیچاپیچ

خیابان های جزیره بر این پسر بچه ی کمرو

که دوستت دارد

اماانگاه که چشم می گشایم ومی بندم

انگاه که پاهایم می روند

 وباز می گردند

نان را هوارا

روشنی را بهار را

ازمن بگیر                                        

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت12:19توسط sadaf |
بیوگرافی وزندگینامه سعدی شیرازی
+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت12:38توسط sadaf |
یک داستان کوتاه وغم انگیز
                             حتما بخونین ارزش خوندن داره                 

پس  از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت12:31توسط sadaf |
دلتنگی

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت12:30توسط sadaf |
شعر احساسی زیبا
شعر خیلی زیبا از مریم حیدر زاده

روزای خیلی طلایی یادته؟

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟

رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com   

عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟

یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟

زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟


یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com
حالا اومدم، همون جا وایسادم؛

حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم

دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه،

 زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت19:16توسط sadaf |
اگر از پیشم بروی عشق من

                                                                                                                   

اگر در يک روز تابستان از پيشم بروي بهتر است خورشيد را هم با خود ببري


همراه با پرندگاني که آن روزها که عشقمان جوان بود و دلهامان پر نشاط، در آسمان تابستان پرواز مي کردند


آن زمان که روزها تازه بود و شبها دراز


زماني که مهتاب براي شنيدن آواي مرغ شب بي حرکت مي شد


همه ي اينها را بهتر است با خود ببري اگر از پيشم بروي 


...


اما اگر بماني برايت روزي خواهم ساخت که نبوده و نخواهد بود


با هم آواز خواهيم خواند، بر باران سوار خواهيم شد، با درختان سخن خواهيم گفت و باد را به عبادت خواهيم نشاند


اما اگر بروي چاره اي نيست ... مي پذيرم


اما برايم آنقدر از عشق باقي بگذار که در دستانم جا بگيرد


اگر تو بروي که مي دانم روزي خواهي رفت پس به دنيا بگو تا آن زمان که بازگردي از حرکت بايستد ... اگر که برگردی 


به راستي عشق چيست اگر عاشق تو نباشم

 


حال که عزم رفتن داري بگذار بگويم اگر بروي من تا سلام دوباره آهسته آهسته خواهم مرد ... اگر بروي


اما اگر بماني برايت شبي خواهم ساخت که هرگز نبوده و نخواهد بود


بر لبخندت سفر خواهم کرد و بر احساست سوار خواهم شد


با چشمانت که اين همه دوستشان دارم سخن خواهم گفت


اما اگر بروي گريه خواهم کرد زيرا ديگر درود از کلمه بدرورد جدا شده است


اگر تو بروي که مي دانم روزي مي روي ديگر هيچ چيز در دنيا که بتوانم به آن اعتماد کنم برايم نخواهد ماند، جز اتاق خالي و فضايي پر از خلاء


بسان نگاه پوچي که در رخساره ات مي بينم


آه ! من سايه ات مي شدم اگر مي دانستم اين، مرا در کنار تو نگه مي دارد !!!


Poet: Rod  McKuen

 

+نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت20:44توسط sadaf |
شعر بسیار زیبا از مولانا
                      تقدیم به عزیز ترینم

اي دوست قبولم كن و جانم بستان..

.مستم كن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

اي زندگي تن و توانم همه تو

جاني و دلي اي دل و جانم همه تو

تو هستي من شدي ازآني همه من

من نيست شدم در تو ازآنم همه تو

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت1:2توسط sadaf |
از یاد رفته

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
                                                                                                     
بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سويم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نيم، او مرده و من سايه اويم

من او نيم، آخر دل من سرد و سياه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت

من او نيم، اين ديده من گنگ و خموش است

در ديده او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تيرگی شامگهان بود

من او نيم آری، لب من اين لب بی رنگ

ديري ست که با خنده يی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده ميخفت

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو ميخواهيش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون ديد و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ويم، گور ويم، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سينه من، اين دل بی مهر

 

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

(سیمین بهبهانی)

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت1:1توسط sadaf |
                               

                                        خسته ام...

 

                                       خسته از تكرار زمان

 

                                      خسته از اين همه غوغا و سكوت

 

                                       خسته از روزگاران پر هياهو

 

                                     خسته از رفتن، ماندن، سكون

 

                                      خسته از گامهاي بي رمق شبانه

 

                                       خسته از دل، از حرارتهاي دل

 

                                        خسته از خود

 

                                         خسته ام

 

                                           خسته...

 

 

                                              خسته‌ام


                                           خیلی خسته


                                           به من جایی بدهید


                                            می‌خواهم بخوابم


                                            یک تخت خالی


                                           یک دنیای خالی


                                           یک قلب خالی….

                                                    .

                                                    .                  

                                                    .

+نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت18:36توسط sadaf |